خانه / داستان و عکس

داستان و عکس

شازده کوچولو-قسمت پایانی

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از این که مرا دوباره زنده می‌دیدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است. حالا کمی تسلای خاطر پیدا کرده‌ام. یعنی نه کاملا.. اما این را خوب می‌دانم که او به …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۲۴

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبه‌ای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده و شنیدم که می‌گوید: – پس یادت نمی‌آید؟ درست این نقطه نبود ها! لابد صدای دیگری به‌اش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت: …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۲۳

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

چاهی که به‌اش رسیده‌بودیم اصلا به چاه‌های کویری نمی‌مانست. چاه کویری یک چاله‌ی ساده است وسط شن‌ها. این یکی به چاه‌های واحه‌ای می‌مانست اما آن دوروبر واحه‌ای نبود و من فکر کردم دارم خواب می‌بینم. گفتم: – عجیب است! قرقره و سطل و طناب، همه‌چیز روبه‌راه است. خندید طناب را …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۲۲

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که در حال نوشیدنِ آخرین چکه‌ی ذخیره‌ی آبم به قضیه‌ی تاجر گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم: – خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامده‌ام، یک چکه آب هم ندارم. و راستی که من هم اگر …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۲۱

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

شهریار کوچولو گفت: – سلام! پیله‌ور گفت: – سلام. این بابا فروشنده‌ی حَب‌های ضد تشنگی بود. خریدار هفته‌ای یک حب می‌انداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی. شهریار کوچولو پرسید: – این‌ها را می‌فروشی که چی؟ پیله‌ور گفت: – باعث صرفه‌جویی کُلّی وقت است. کارشناس‌های خبره نشسته‌اند دقیقا حساب کرده‌اند …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۲۰

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

شهریار کوچولو گفت: – سلام. سوزن‌بان گفت: – سلام. شهریار کوچولو گفت: – تو چه کار می‌کنی این‌جا؟ سوزن‌بان گفت: – مسافرها را به دسته‌های هزارتایی تقسیم می‌کنم و قطارهایی را که می‌بَرَدشان گاهی به سمت راست می‌فرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریع‌السیری با چراغ‌های روشن و …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۱۹

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد. روباه گفت: – سلام. شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: – سلام. صدا گفت: – من این‌جام، زیر درخت سیب.. شهریار کوچولو گفت: – کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: – …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۱۸

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

اما سرانجام، بعد از مدت‌ها راه رفتن از میان ریگ‌ها و صخره‌ها و برف‌ها به جاده‌ای برخورد. و هر جاده‌ای یک‌راست می‌رود سراغ آدم‌ها. گفت: – سلام. و مخاطبش گلستان پرگلی بود. گل‌ها گفتند: – سلام. شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: – …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۱۷

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

مسافر کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوه‌هایی که به عمرش دیده بود سه تا آتش‌فشان‌های اخترک خودش بود که تا سر زانویش می‌رسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده می‌کرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی می‌توانم …

ادامه نوشته »

شازده کوچولو-قسمت۱۶

فریا|داستان عاشقانه|شازده کوچولو|

مسافر کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز. شهریار کوچولو گفت: – سلام. گل گفت: – سلام. شهریار کوچولو با ادب پرسید: – آدم‌ها کجاند؟ گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده‌بود. این بود که گفت: – …

ادامه نوشته »